قالب وردپرس
رادیو هنر ، فرهنگ و اندیشه

کلاویه های بی صدا

رسول شاکرین
Rate this post
Rate this post

گفتم: دیگه نمی تونم،دیگه دستام سمت کلاویه نمی رن،از من نخواه که بتونم روی این نت بزنم…من حتی شعرهامم تلخ شدن و روی مدار خوشی مثل قبل نیستن…
گفت:حرف آخرت همینه؟
از شنیدن این حرف متنفرم،این که بیایند و یکهو بگویند حرف آخرت را بگو،تمام…یا اینـکه بیایند حرف آخرشان را بزنند و بروند و روزی از تو متنفر بشوند که چرا حرفی نزدی دم آخر؟چرا وقتی که ما رفتیم و حرف آخر را زدیم،تو هم رفتی…آخر چه بگویم؟بگویم از حرف آخر بدم می آید که باورشان نمی شود…
فقط نگاهش کردم
نگاهمان یک لحظه به هم گره خورد،فهمیدم که نگاهش را در آن لحظه دزدید
یک جعبه مونتانا درآورد،تعارف کرد: می کشی؟
سرم را به نشانه ی منفی تکان دادم،گفتم نه،دودی نیستم…
لبخند مسخره ای زد،در حالی که داشت از سیگار کام می گرفت رفت پشت پنجره،گفت: می بینی چقدر این شهر بزرگ شده؟لعنتی هر روز هم بیشتر جمعیتش می ره بالا…
گفتم: واسه ی من چه فرقی می کنه،وقتی که می دونم اون هم تو همین شهر لعنتیه،چه شلوغ باشه و چه خلوت،چه بزرگ باشه و چه کوچیک،دست من که بهش نمیرسه…خودش نمی خواد بیاد سمت من…
سیگارش را توی جا سیگاری نصفه و نیمه خاموش کرد،رفت سمت گرامافون و یک آهنگ لایت گذاشت و روی صندلی نشست…
گفت: می دونی،راستش حق با توئه،این که بره و بدونی هست و نمی تونی به دستش بیاری،یه درد بزرگه…ولی بدتر از اون اینه که دستت وقتی سمت کلاویه بره برای زدن،یا بره سمت قلم برای نوشتن،غمگین بزنی و زبون قلمت تلخ باشه…
این ها را گفت و توی آهنگ غرق شد،بوی نیکوتین توی خانه،کام مرا بیش از حد تلخ کرده بود…تازه فهمیدم چرا هر وقت دست به کلاویه می شود غمگین می زند…


رسول شاکرین

دوره ها نویسندگی،فن بیان

یک دیدگاه ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در حال بارگذاری
Menu Title
پوسته وردپرس